يكى بودند انسان هست يعنى انسان انسان ديگر اثبات لزوم نداشت گذشته از اينكه سوفسطى انديشه اين معانى را انكار نداشت و هم يك معنى بيشتر انكار ندارد و آن مصداق همان مفهوم هستى و واقعيت است از همينجا بايد نتيجه گرفت كه
شرح
پديده هاى نفسانى با يكديگر يا با امور خارجى است و مقصود وى شناختن موجودات عالم درونى است ولى نظر فلسفه اولا و بالذات متوجه شناخت وجود و واقعيت است و به انديشه هاى ذهن جز با نظر ابزار و اسباب كار نگاه نمىكند از نظر فلسفى ما شناخت وجود و واقعيت وقتى ميسر است كه انبوه انديشه هائى را كه محصول فعاليتهاى مختلف ذهن است بدست آوريم و آنچه را كه نماينده واقعيت خارج است از آنچه محصول و معلول فعاليت ذهن است تشخيص دهيم و بعبارت ديگر به بررسى ادراكات ذهن پرداخته آنچه را حقيقت است از آنچه حقيقتنما است تميز دهيم و به تعبير فلاسفه اسلامى امور اصيل را از امور اعتبارى باز شناسيم و اين مطلب از مطالعه همين مقاله و مقاله هاى بعدى روشنتر خواهد شد و خواننده محترم از حالا بايد ذهن خويش را براى قبول يك حقيقت كه مكرر بان اشاره خواهيم كرد آماده كند و آن اينكه تا ذهن را نشناسيم نمىتوانيم فلسفه داشته باشيم .
انسان پس از اذعان و قبول اصل قطعى واقعيتى هست و پس از يافتن پاره اى مظاهر واقعيت از قبيل من هستم سفيدى هست درخت هست سنگ هست خورشيد هست و . . . به اين نكته بر مىخورد كه در ذهن خود تصورات زيادى از اشياء زيادى دارد مثلا تصورى از سفيدى دارد و تصورى از خورشيد و تصورى از درخت و تصورى از سنگ . . . آنگاه مىبيند اين معانى كه از آنها تصوراتى دارد هيچكدام به يكديگر قابل تطبيق نيستند يعنى بالضروره مىيابد كه درخت عين سنگ و هر دو عين خورشيد و هر سه عين انسان و هر چهار عين سفيدى يا قرمزى نيستند پس مىفهمد كه اجمالا عينيت مطلق بين اين مفهومات حكمفرما نيست و يك نحو مغايرتى در كار است ولى در عين حال همه اين امور متغايره در يك امر با يكديگر شريكند يعنى ذهن درباره آنها از يك حيث بيك جور حكم مىكند و آن جهت عبارت است از جنبه موجود بودن و واقعيت داشتن در خارج يعنى ذهن درباره هر يك از آنها حكم مىكند كه در خارج موجود است و واقعيت دارد به اين ترتيب