بهر حال زمان از جمله پديده هائى است كه بىسابقه عدم زمانى نيازمند به علت مىباشد و همچنين حركت عمومى و ماده اى كه موضوع حركت است همين خاصه را دارند چنان كه در جاى ويژه خود خواهد آمد انشاء الله تعالى .
شرح
اين لحاظ نيست و محال است كه چنين كثرتى عينى باشد .
مطابق اين بيان اگر در جهان علت و معلولى وجود داشته باشد چنين نيست كه واقعيت معلول چيزى و احتياج معلول به علت چيزى ديگرى و مناط احتياج به علت چيز سومى بوده باشد تا نوبت اين سؤال برسد كه علت و مناط احتياج فلان شىء به علت چيست اين سؤال درست مانند اينست كه بگوئيم علت احتياج به علت آن چيزى كه هويتش عين احتياج به علت است چيست عينا مثل اينست كه بپرسيم علت اينكه عدد چهار عدد چهار است چيست يا علت اينكه خط خط است چيست . . . آرى مىتوانيم وضع سؤال را تغيير بدهيم و از معلول واقعى كه خود وجود است صرفنظر كنيم و طبق عادت ذهن خود ماهيت را كه معلول بالمجاز است مورد پرسش قرار دهيم و از خود بپرسيم مناط احتياج ماهيت به علت چيست در جواب اين سؤال مىتوان گفت كه علت احتياج ماهيت البته احتياج مجازى همانا فقر وجودى است يعنى علت اينكه ماهيت در موجوديت و معدوميت مجازى خود تابع علت خارجى است اينست كه نحوه وجود ماهيت نحوه وجود ايجادى و تعلقى و ارتباطى است اين سؤال در مورد ماهيت از آن جهت صحيح است كه ما با يك مسامحه ذهنى محتاج را غير از احتياج و غير از علت احتياج فرض كردهايم ولى اين سؤال در مورد وجود صحيح نيست زيرا اين تفكيك در وجود ميسر نيست .
اگر ما معلول را با اين وصف شناختيم كه هويتش عين ايجاد و عين احتياج و عين وابستگى است دو نتيجه مهم مىگيريم يكى اينكه بدون آنكه احتياجى به براهين امتناع تسلسل علل داشته باشيم وجود علت بالذات و واجب الوجود را يعنى هويتى كه واقعيتش هويت تعلقى و ارتباطى و ايجادى نيست بلكه هويتش عين غنا و استقلال و قيام بالذات است اثبات مىكنيم و فرضيه حسى مادى مبنى بر اينكه هر موجودى معلول است با واضحترين بيانى باطل شناخته مىشود تفصيل اين مطلب را در مقاله 14 خواهيم ديد ديگر