اساسا سخن و كنجكاوى فلاسفه در دو جا و در دو مسئله است 1 اينكه آيا اشيائى كه در عالم موجود مىشوند با وجوب وجود ضرورت باصطلاح فلسفه كه از ناحيه علت كسب كرده باشند
شرح
نيست برخى از دانشمندان به اين برهان تسلسل در كلمات حكما برخوردهاند و آن را دليل بر نفى اختياريت امور نفسانى بطور كلى گرفتهاند غافل از آنكه اين برهان نفى ايجاب كلى مىكند نه ايجاب نفى كلى و بعلاوه اگر به هيچ وجه امور نفسانى اختيارى نباشد لازم مىآيد كه تعليمات اخلاقى راجع به تقويت اراده و تقويت نيروى تعقل و ايجاد ملكه تقوى و شجاعت و غيره لغو و بى ثمر باشد و حال آنكه ما بالضروره اختيارى بودن اين موضوع را احساس مىكنيم و اين البته اشتباه بزرگى است كه برخى از علماء دچار شدهاند خاصيت دوم افعال و حركات خارجى اينست كه بلا واسطه تحت نفوذ اراده انسان است مثلا اين قلم را كه من در دست گرفتهام و با او مينويسم نوشتن و ننوشتن من به هيچ چيز ديگر جز اراده من بستگى ندارد ولى امور نفسانى من اين گونه نيست يعنى اگر من بخواهم كه اراده غير اخلاقى از من سر نزند و داراى ملكه تقوى باشم يا آنكه بخواهم جبن يا بخل يا حسادت را از خود دور كنم به صرف اراده آنى نمىتوانم اين مقاصد را انجام دهم ولى با انجام مقدماتى كه بلا واسطه در اختيار من است مىتوانم بتدريج در روحيات خودم تغييراتى مطابق ميل و اراده خودم ايجاد كنم و در نتيجه اراده خودم را تقويت كنم و آن را نسبت به بعضى امور كنترل كنم آرى تنها در مورد تعقل و محاسبه و سنجش مىتوان گفت كه واسطه در اختيار من است .
در مورد آزادى و اختيار انسان شبهه معروفى هست و آن اينكه بنا بر مقدمات بالا مقدمات افعال اختيارى غير اختيارى است و هر چيزى كه مقدمات وى غير اختيارى است خودش نيز غير اختيارى است و چگونه ما مىتوانيم فعل را اختيارى بدانيم و حال آنكه بالاخره مقدمات اين فعل منتهى مىشود بامور غير اختيارى .
پاسخ اين شبهه اينست كه كبراى اين قياس كه مىگويد هر چيزى كه مقدماتش غير اختيارى است خودش غير اختيارى است غلط است زيرا اولا ما بالوجدان و العيان در خود احساس مىكنيم كه نسبت بانتخاب و عدم