تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 95

مساهمون:

ص٩٥
در اين حاجت به من منّت گذاريد * يكى از مسلمينم برشماريد به دو گفتند قوم اى خامس آل * كنون بر دامنت بند است چنگال محالست اينكه به رهانيمت از دست * نه بتوانى از اين ميدان برون جست اگر تنها و كردارى مددكار * رهائى نيست ز اين رزم و پيكار لهيب عشق چون برزد زبانه * عطش آمد در اين گوهر بهانه دوم حاجت بدان خونخوار كافر * چنين فرمود آن ميراب كوثر عطش بربوده از تن هوش و تابم * همانا شايق يكجرعه آبم جگر تفتيده چشمم گشته تاريك * به جانان وصل جان گرديد نزديك به آبى گر كنيدم ميهمانى * به كوثر ميكنمتان ميزبانى كنيد ار هستتان خوفى ز محشر * بدين حاجت ادا حقّ پيمبر ابر آب آفرين آن قوم ميشوم * همى گفتند بادا ، بر تو معلوم كه گر دنيا سراسر پر شود آب * نخواهى گشت از آن آب ، سيراب سوم حاجت خديو افسر و تخت * به گفت اى گمرهان آهنين رخت ابا اين لشكر انبوه خونخوار * چسان رزم آورد يكتن دل افكار يكايك اندر آئيدم به ميدان * كه شايد كار رزم افتد به آسان يكى فرياد زد زان جمع لشكر * به شاه تشنه لب ، شمر بد اختر كه اى فرزند شاه عشق مأوا * مر اين حاجت قبول آمد بر ما
لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 95 | على بن عبدالحسين تهرانى / حميد رضا عقيقى بخشايشى / عبد الرحيم عقيقي بخشايشي