تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 94

مساهمون:

ص٩٤
به اشك آلوده آن سلطان سرمد * به گفت اى محرم اسرار احمد منم بىلشكر منصور منصور * مرا جز ديدن حق نيست منظور مكن اى پيك حق غمخوارى من * كه پيمان نشكند بىيارى من مقامات وصول قرب يكتا * همه طىّ شد سرى مانده است بر جا وز اينجا تا بوصل دلبر خويش * در اين هنگامه نبود نيزه و بيش مرا بگذار و رو اى پيك داور * كه من خود دانم و اين قوم كافر سوى بالا شد آن پيك رسولان * روان شد سوى ميدان عشق يزدان ستاد و خواست از آن قوم كافر * امير لشكر آن شوم اختر بيامد تا بر آن شاه خوبان * مقابل گشت چون شيطان به يزدان

اتمام حجّت امام ( عليه السّلام )

به‌فرمود از پى اتمام حجّت * كه ما را با شما باشد سه حاجت بعرضش برد سردارش ستم كيش * كه حاجاتت بيان كن بىكم و بيش نخستين گفت كاى اصحاب شيطان * كه باشد كارتان آزار يزدان زمين از خونمان شد ارغوان رنگ * ز تيغ نامدار و تير بىننگ شدم تنها در اين وادىّ خونخوار * نه فرزند و برادر نه مددكار دهيدم ره كه تا ز اين ورطه بيرون * برم دخت نبى با چشم پر خون
لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 94 | على بن عبدالحسين تهرانى / حميد رضا عقيقى بخشايشى / عبد الرحيم عقيقي بخشايشي