تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 92

مساهمون:

ص٩٢
اگر نصر تو از ما گشته محبوس * بكش كيفر تو از اين قوم منحوس ز بىيارىّ آن سلطان بىكس * فغان شد از حرم بر چرخ اطلس دگر تيرى به شد پرّان ز لشكر * نهاد اندر دل شه داغ ديگر

شهادت ابو بكر بن حسن عليه السلام

به خون آغشت بو بكر حسن را * غمين گرداند شاه ذو المنن را از آن يك تير مرغ روحش از تن * بدامان حسن بگرفت مسكن

آغاز آهنگ امام ( ع ) به سوى ميدان

چو ميدان شد تهى از ياور عشق * چو داور گشت يكتا داور عشق به يك ساعت شد آن سلطان بىيار * چو حق تنها در آن دشت بلا بار ز خون نوجوانان پهنهء كين * چو گلزار جنان گرديد رنگين به درد آمد دل آن عشق بىباك * به سوى نوجوانان گشت صد چاك شد آن گردون سرادق سوى خرگاه * بدورش حلقه زن شد لشكر آه روان گرديد شاه برگزيده * به سوى خيمهء آن نو رسيده همى پرسيد از احوال فرزند * بديدارش بدى بس آرزومند پس از تيمار بيمار دل افكار * به شه شهزاده گفت اى شاه بىيار