سپه پيچيده ، بر هم همچو طومار * نه صف بر جا نه لشكر نه سپهدار
ملخسان آن گروه سست پيمان * پراكنده شدند اندر بيابان
به خون آمد شناور ذو الجناحش * گهى در قلب و گاهى در جناحش
همى فرمود در هنگامهء جنگ * كه مرگ اولى بود از بردن ننگ
رفتن آن بزرگوار به شطّ فرات
( 1 )
عطش زور آور آمد بر تن عشق * كه تار افتاد چشم روشن عشق
ربودش تشنگى از دست چاره * ز ميدان سوى آب افكند باره
فرات از ديدن آن شاه ذيجود * غبار غم گرفت و شد گل آلود
براق عشق را پيغمبر عشق * مخاطب كرد و گفت اى صرصر عشق
بنوش آب اى براق پر شكسته * كه هستى از عطش نالان و خسته
سمند از آب سر بگرفت بالا * بر من عشق ، گفت اى شاه و الا
گوارا نيست بر من آب كوثر * تو باشى تشنه ، اى سبط پيمبر
كفى از آب آن ميراب رحمت * همى بگرفت با صد رنج و رحمت
رها شد تيرى از آن قوم ميشوم * ابر حلقوم آن سلطان محروم
نخورد آب و دهانش گشت پرخون * شد آن فلك نجات از آب بيرون
جگر تفتيده و تن پر جراحت * به مركز شد ز بهر استراحت