تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 91

مساهمون:

ص٩١
همى بوسيد روى چون گل او * همى بوئيد مشكين سنبل او بناگه حرمله آن شوم گمراه * بديد آن ماه در آغوش آن شاه بياض گردنش چون لمعهء نور * بود رخشنده و پيداست از دور سه پهلو تيرى آن مردود معبود * رهانيد از كمان كينه‌اش زود قضا بدريد آن تير سه پهلو * شه و شهزاده را حلقوم و بازو گلويش بردريد از گوش تا گوش * خوش الحان مرغ شه گرديد خاموش تبسّم كرد بر رخسار بابش * كه شد از آن تبسّم دل كبابش شهش خون از گلو بگرفت با چنگ * زمين ميكرد چون گلزار ارتنگ همى گويد شريف ابن طاوس * خداوند خبر داراى ناموس كه آن خون را شه دنيا و عقبى * بپاشيد اندر آن دم سوى بالا پريد آن طوطى گلزار طوبى * ز دست شاه بر دامان زهرا ز تيغ تيز آن قوم ستمگر * نه اكبر ماند بهر شه نه اصغر چو شد آن نوگل مشكين كلاله « 1 » * حرم را شد ز خون دل باغ لاله بياورد آن شه لب تشنگانش * بخوابانيد نزد كشتگانش به گفت اى داور بالا و پستى * كم از يك ذرّه پيشت ملك هستى
هامش
( 1 ) كلاله : موى و زلف .