تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 89

مساهمون:

ص٨٩
ز بس تير آمد از هر سو به سويش * روان گرديد بر خاك آبرويش دريده مشكش از پيكان كين شد * ز اطفال برادر شرمگين شد يهودىزادهء ببريده دستى * ز حق بگسسته و شيطان‌پرستى يكى پولاد گرزى داشت در دست * روان شد سوى شه چون اشتر مست فرود آورد آن دست شكسته * سر سرّ خدا را كرد خسته از آن ضربت ز زين گرديد غلطان * به روى خاك مير عشقبازان خروشان گفت شبل شير داور * غلام خويش درياب اى برادر ! سليل رحمت معبود دادار * شنيد از دشت كين آواز سالار صف دشمن دريدى همچو كرباس * رسيد آنگاه بر بالين عبّاس بدامان برگرفت آنگه سرش را * همى بوئيد خونين پيكرش را برآورد از دل تفتيده آهى * كه سوزانيد از مه ، تا به ماهى بگفتش كاى سپهدار قبيله * ز مرگت مر مرا كم گشت حيله نمىيابد درشتى تا قيامت * دريغ از بازوى زور آزمايت شكستى پشتم اى شمشاد قامت * دريغ از پنجهء خيبر گشايت دريغ از اهل بيت بىپناهم * دريغ از ياور و مير سپاهم دريغ از باغبان نخل اميد * دريغ از آبيار باغ توحيد