به خود ميگفت باشد از ادب دور * كه من سيراب و شه ، از آب مهجور
يكى خشكيده مشكى داشت با خويش * در آب افكند با امّيد و تشويش
ز جور چرخ بدرفتار كج رو * ز اشگ چشم مشكش گشت مملوّ
چو عزم خيمه كرد آن مير صفدر * نهنگ آسا شناور شد تكاور
به سر سوداى وصل عشق مىيافت * عنان عشق سوى عشق مىتافت
گروهى جنگجو ز آن قوم گمراه * سر ره برگرفتندش به ناگاه
چو ديد از آن جماعت خودنمائى * فراز آورد آن دست خدائى
رها شد خيزرانى مارش از كف * ز هم بگسسته شد آن آهنين صف
به طعن نيزهاش هشتاد تن مرد * بدوزخ سرنگون از پشت زين كرد
هواى وصل و حفظ آب و پيكار * نداد او را مجال رزم كفّار
يكى برگشته از دين در كمين شد * به قصد قتل آن سالار دين شد
برون شد از كمينگه همچو روباه * جدا كرد از بدن ، دست يد اللَّه
ابا دست دگر بر دشمنان تاخت * همى خار از سر ره دور انداخت
جدا كردند دست ديگرش را * ز كار انداختند آن پيكرش را
لواى لا فتى آمد دريده * يد لا سيف الّا شد بريده
شدندى هم گروه آن قوم نادان * تنش را ساختند آماج پيكان
لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 88
مساهمون: على بن عبدالحسين تهرانى
ص٨٨