تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 80

مساهمون:

ص٨٠
صف دشمن دريدى از چپ و راست * نواى الحذر از نينوا خاست عقابى ديد ناگه پر شكسته * على افتاده زين از هم گسسته سرى بىافسر و فرقى دريده * به جانان بسته جان و از خود بريده فرود آمد ز زين آن با جلالت * چو پيغمبر ، ز معراج رسالت توانائى شدش از تن ، ز سر هوش * گرفت آن پيكر خونين ، در آغوش چو ديد آن سرخ روى پهنهء كين * پدر را گفت كاى نقش نخستين شدم سيراب از دست خداوند * فراقت را نباشم آرزومند
( 1 )
پى نوشيدنت از آب كوثر * دگر جامى است در دست پيمبر همى گويد كه زود آ در بر من * كه تا بينى جمال داور من شهش فرمود كاى شبه محمّد * چكيدهء جان جان عشق سرمد پس از تو خاك بر دنيا و عيشش * نيرزد مهر و مه با كين و طيشش چو شد سوى جنان شبه پيمبر * روان عشق بيرون شد ز پيكر سوى خرگه روان شد شه پياده * روان از تن جوان از دست داده پس آنگه گفت با ياران همراه * بريد اين نوجوان را سوى خرگاه چو آوردند تمثال پيمبر * برون از خيمه آمد دخت حيدر روان شد سوى نعش برگزيده * به دنبالش زنان داغ ديده فغان و ناله چندان بركشيدند * كه پرده عرش اعظم را دريدند