صف دشمن دريدى از چپ و راست * نواى الحذر از نينوا خاست
عقابى ديد ناگه پر شكسته * على افتاده زين از هم گسسته
سرى بىافسر و فرقى دريده * به جانان بسته جان و از خود بريده
فرود آمد ز زين آن با جلالت * چو پيغمبر ، ز معراج رسالت
توانائى شدش از تن ، ز سر هوش * گرفت آن پيكر خونين ، در آغوش
چو ديد آن سرخ روى پهنهء كين * پدر را گفت كاى نقش نخستين
شدم سيراب از دست خداوند * فراقت را نباشم آرزومند
( 1 )
پى نوشيدنت از آب كوثر * دگر جامى است در دست پيمبر
همى گويد كه زود آ در بر من * كه تا بينى جمال داور من
شهش فرمود كاى شبه محمّد * چكيدهء جان جان عشق سرمد
پس از تو خاك بر دنيا و عيشش * نيرزد مهر و مه با كين و طيشش
چو شد سوى جنان شبه پيمبر * روان عشق بيرون شد ز پيكر
سوى خرگه روان شد شه پياده * روان از تن جوان از دست داده
پس آنگه گفت با ياران همراه * بريد اين نوجوان را سوى خرگاه
چو آوردند تمثال پيمبر * برون از خيمه آمد دخت حيدر
روان شد سوى نعش برگزيده * به دنبالش زنان داغ ديده
فغان و ناله چندان بركشيدند * كه پرده عرش اعظم را دريدند