تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 75

مساهمون:

ص٧٥
چو رخصت يافت از شاه سرافراز * به شد جنگ عدو را كينه پرداز ز ديدار سوار دشت ناورد * بر آمد از نهاد كوفيان گرد يكى فرياد زد شمر بد اختر * كه اى آهن دلان كينه پرور ز صف بيرون نيايد كس به پيكار * كه اين پرخاشجو شيرى است خونخوار به آذربايجان ديدم كه اين شير * ز زين افكند شيران را به شمشير همانا فتح آن فرخنده كشور * شد از شمشير اين شير دلاور به هم رزمى نبردش نيست ميسور * نباشد چاره‌اش جز جنگ جمهور مبارز خواست آن شير شكارى * نيامد نزد او يك تن سوارى بتازيد آن زمان بر قلب لشكر * همى افكند سرها را ز پيكر ز غوغاى جهاد شاكرى مرد * برآمد از نهاد كوفيان گرد به گرد او گروهى كينه پرداز * شدند آن شير دل را سنگ انداز چو ديد آن حال آن مرد دلاور * زره بركند و در انداخت مغفر كه رخت آهن از بهر چه كارم ؟ * چو پيكان گيرد از تن دست يارم بدين رنج و بدين زحمت زره وار * درافتادى تن مرد هشيوار به نزد شاه مردان شد مكانش * به كف روح روان بد ارمغانش