چو رخصت يافت از شاه سرافراز * به شد جنگ عدو را كينه پرداز
ز ديدار سوار دشت ناورد * بر آمد از نهاد كوفيان گرد
يكى فرياد زد شمر بد اختر * كه اى آهن دلان كينه پرور
ز صف بيرون نيايد كس به پيكار * كه اين پرخاشجو شيرى است خونخوار
به آذربايجان ديدم كه اين شير * ز زين افكند شيران را به شمشير
همانا فتح آن فرخنده كشور * شد از شمشير اين شير دلاور
به هم رزمى نبردش نيست ميسور * نباشد چارهاش جز جنگ جمهور
مبارز خواست آن شير شكارى * نيامد نزد او يك تن سوارى
بتازيد آن زمان بر قلب لشكر * همى افكند سرها را ز پيكر
ز غوغاى جهاد شاكرى مرد * برآمد از نهاد كوفيان گرد
به گرد او گروهى كينه پرداز * شدند آن شير دل را سنگ انداز
چو ديد آن حال آن مرد دلاور * زره بركند و در انداخت مغفر
كه رخت آهن از بهر چه كارم ؟ * چو پيكان گيرد از تن دست يارم
بدين رنج و بدين زحمت زره وار * درافتادى تن مرد هشيوار
به نزد شاه مردان شد مكانش * به كف روح روان بد ارمغانش
لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 75
مساهمون: على بن عبدالحسين تهرانى
ص٧٥