تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 72

مساهمون:

ص٧٢

شهادت جوانى كه پدرش نيز شهيد شده بود

جوانى شد برون از خرگه عشق * كه بابش رفته بود اندر ره عشق چو ديد آن نوجوان را شاه بىيار * چنين فرمود با آن جمع حضّار كه اين نورسته بابش كشته گشته * در اين ميدان به خون آغشته گشته مبادا مام اين يك دانه فرزند * بود مكروه طبعش جنگ دلبند جوان گفت اى شفيع روز محشر * مرا مادر زره پوشيده در بر چو خواهد رو سفيدى نزد زهرا * روان گردم بسوى جنگ اعدا سوى ميدان روان شد آن جوانمرد * برآورد از دمار كوفيان گرد گرفت از قوم دون خون پدر را * به راه شاه داد آنگاه سر را سر فرزند چون مادر بديدى * سپند آسا ز جاى خود جهيدى ز خرگه شد برون با چوب دستى * سوى ميدان روان چون پيل مستى بگفتا من عجوز شاه عشقم * همانا پايمال راه عشقم بدين پيرىّ و ضعف اى قوم بيدين * حمايت خواهم از فرزند ياسين دو تن با ضرب چون آن پير درهم * فرستاد آن زمان ، سوى جهنّم شه عشّاق گفت آن پير زن را * كه راضى كردى از خود ذو المنن را جهاد كافران از بهر زن نيست * زنان را هيچ نيرنج و محن نيست بجاى خود عجوز ديده پر خون * همى شد ناله زن ، با قلب محزون