شهادت جوانى كه پدرش نيز شهيد شده بود
جوانى شد برون از خرگه عشق * كه بابش رفته بود اندر ره عشق
چو ديد آن نوجوان را شاه بىيار * چنين فرمود با آن جمع حضّار
كه اين نورسته بابش كشته گشته * در اين ميدان به خون آغشته گشته
مبادا مام اين يك دانه فرزند * بود مكروه طبعش جنگ دلبند
جوان گفت اى شفيع روز محشر * مرا مادر زره پوشيده در بر
چو خواهد رو سفيدى نزد زهرا * روان گردم بسوى جنگ اعدا
سوى ميدان روان شد آن جوانمرد * برآورد از دمار كوفيان گرد
گرفت از قوم دون خون پدر را * به راه شاه داد آنگاه سر را
سر فرزند چون مادر بديدى * سپند آسا ز جاى خود جهيدى
ز خرگه شد برون با چوب دستى * سوى ميدان روان چون پيل مستى
بگفتا من عجوز شاه عشقم * همانا پايمال راه عشقم
بدين پيرىّ و ضعف اى قوم بيدين * حمايت خواهم از فرزند ياسين
دو تن با ضرب چون آن پير درهم * فرستاد آن زمان ، سوى جهنّم
شه عشّاق گفت آن پير زن را * كه راضى كردى از خود ذو المنن را
جهاد كافران از بهر زن نيست * زنان را هيچ نيرنج و محن نيست
بجاى خود عجوز ديده پر خون * همى شد ناله زن ، با قلب محزون