به ميدان اندر آمد شير كلبى * نبرد آورد با كفّار حربى
( 1 )
ز خود بگذشته بودى گرم پيكار * كه ناگه دست و تيغش رفت از كار
مشبّك شد تن آن تازه ايمان * نگون آمد ز زين بر خاك ميدان
سرش برداشتند آن قوم بيدين * سوى مامش فكندند از ره كين
عجوز آن سرگرفت و گشت مسرور * كه مادر گشت راضى از چنين پور
فكند آن سر ، دوباره سوى ميدان * كه اين سر دادهام در راه جانان
دوباره برنگردد در بر من * چه ميشد گر فدا مىشد سر من ؟
رگ عشقش به جنبيد از حمايت * نمود آهنگ جنگ آن جماعت
ستون خيمه از جان كند آن زال * خجل زان زال آمد رستم زال
رجز برخواند چون مردان كارى * نمود از شهريار عشق يارى
چو عشق از بهر كين مركب جهاند * سپاه مرد و زن از هم نداند
جزاك الله به گفتش شاه عشّاق * به جاى خويش آمد ، زال مشتاق
عروس از خيمه سوى رزمگه تاخت * به روى نعش شوهر خويش انداخت
يكى را گفت سردار بد اختر * كه ملحق ساز اين زن را به شوهر
به يك ضربت رسانيد آن منافق * تن مهجور عذرا را به وامق
چو شد كلبى سوى جنّت روانه * بيامد سود از غم و رنج زمانه