زبان بربست و دفع خصم خونخوار * حوالت كرد با تيغ زباندار
دلير و عاشق و دل داده از كف * چو شير خشمگين زد خويش بر صف
شد آن سرگرم جام عشق دادار * ز خود بيگانه ، غرق بحر پيكار
سرو دست از يلان به گرفت تيغش * نبود از كين كشى ، يكدم دريغش
شد از شمشير آن شير دژ آهنگ * زمين پهنه بر نام آوران تنگ
برآمد از سپاه كوفه فرياد * ز مرد افكن تميم مرد آزاد
بدند آگاه كان مير يگانه * سراندازد چو گيرد تازيانه
كنون هندى پرندش هست در كار * نه صف ماند نه لشكر نه سپهدار
سر آن قوم از جان دل بريدند * گريزان چون گراز از وى رميدند
چو تندر نعره زد سردار بدبخت * كه اى سنگين دلان آهنين رخت
به دورش حلقه همچون خطّ پرگار * زنيد اين دم كه تا تنگ آيدش كار
چنين كردند آن قوم ستمگر * تنش خستند از شمشير و خنجر
حسود عشق در آن رزم و پيكار * فكند اسب دلاور را ز رفتار
چو ديد از چشم دل از مرد چالاك * نبى را خويشتن افكند بر خاك
پياده ميگرفت از دشمنان سر * كه سرش از تيغ كين بگرفت افسر
ز پا افتاد مرد آهنين چنگ * به تيغ دشمن اندر پهنهء جنگ
لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 57
مساهمون: على بن عبدالحسين تهرانى
ص٥٧