به بالين شد كه آخر زمانش * پذيرا گشت از نو ميهمانش
ز شوق از پردهء دل داد آواز * كه هذا جدّك اى شاه سرافراز
پرستاران عشق آن خسته را زود * بياوردند نزد شاه ذيجود
غبار از چهره رفتش ، دست لولاك * چه بودار بودمى من جاى آن خاك
همى فرمود سلطان لعمرك * و أنت الحر كما سمّتك أمّك
شبيه احمد آن مولاى يوسف * همى فرمود از روى تاسّف
لنعم الحرّ حرّ بني رياح * صبور عند مختلف الرّماح
برير بن خضير و ميدان رفتن او
( 1 )
چو شد آن شيرهء شور محبّت * برون از اين جهان پر ز محنت
برير بن خضير از آن خضر پيمان * سكندرسان روان شد سوى حيوان
سمند افكند در ظلمات پيكار * دليلش گشت شمشير گهربار
به تيغ تيز آن پر شور و بيباك * گروهى را فكند از باره بر خاك
ز كرز و نيزه و شمشير دشمن * شكستش مغفر و بدريد جوشن
تنش در جنبش آمد جان به پرواز * سلام آورد بر سلطان سرباز
گذشت از خويش و اين عيش مكدّر * گرفته از دست خواجه خضر ساغر