ربودش ناگهان از آن ميانه * بزد بر رخش همّت تازيانه
روان شد سوى جيش رحمت حق * به حق پيوست و با حق گشت ملحق
أتينا تائبا للَّه ، پناهش * رجال صدّقوا آمد گواهش
به گفت اى شه منم آن عبد گمراه * كه بگرفتم سر راهت به إكراه
دل دلدادگان عشق يزدان * شكستم من به نادانى و طغيان
ندانستم كه اين قوم ستمكار * بود مقصودشان پيكار دادار
خطايم بخش اى شاه عدوبند * گنه از بنده و عفو از خداوند
يم عفو ازل شد در تلاطم * گنه گرديد از آن نامور گم
هماى جان مرد شير نيرو * رميد از دام خجلت همچه آهو
ز خوشنودى نميگنجيد در پوست * كه گشتم قابل قربانى دوست
چو بخشيدش خطاء شاه خطا بخش * روان شد سوى ميدان ، فارس رخش
محاربه حر نامور ، با دشمنان بد گوهر
( 1 )
به گفت اى قوم بد كيش زنازاد * همان حرّم ، و ليكن گشتم آزاد
اميرى برگزيدم در دو عالم * كه باشد بهترين فرزند آدم
بود حق آشكارا از ضميرش * نبى پيدا ز سيماى منيرش
رجز خواند و نصيحت كرد و تهديد * بر آن آهن دلان سودى نبخشيد