به قلب صف ستاد آن مخزن نور * چو حق اندر ميان قلب مكسور
چو عشق از آن لواء بگشود پرچم * رجز خوان گشت قرآن مترجم
بفرمود اى پرستاران « 1 » سفيان * كه حاكم بر شما گرديده شيطان
به زير چرخ اندر هر ديارى * نه بگزينيد جز من ، شهريارى
به هر دورى ز دوران زمانه * نشانى باشد از حقّ يگانه
منم آن مظهر خلّاق يكتا * كه از من سرّ وحدت شد هويدا
اميرم بر همه عالم تمامى * نباشد در جهان جز من امامى
منم شيرازهء اوراق هستى * منم فرمانده بالا و پستى
قضا بىامر من ، قدرت ندارد * كه بر لوح قدر نقشى نگارد
نبى را قلب ، و چشم روشنستم * كه شرعش را به تن چون جوشنستم
على را روح ، و زهرا را جگربند * ز ما شد هر كه با ما كرد پيوند
همه اى كوفيان دانيد يك سر * كه جز من نيست فرزند پيمبر
خديو عشق و شاه مشرقينم * سرور سينه زهرا ، حسينم
چه بود آن دعوت اندر اوّل كار * كه خونم شد مباح اين دم به ناچار
همه آن وعظ و آن گفتار و تهديد * أبر سفيانيان ، سودى نبخشيد
هامش
( 1 ) پرستاران : پرستندگان .