تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 47

مساهمون:

ص٤٧

پيام فرستادن ابن سعد ( لعين )

فرستاد آن امير جيش كافر * پيامى سوى فرزند پيمبر چه شد گز يثرب اى سلطان بطحاء * علم افراشتى در ساحت ما جوابش داد آن سلطان عشّاق * نبودم كوفه را من هيچ مشتاق مرا خوانديد بر خود اى جماعت * كه بدهيم امامت ، دست بيعت پشيمان گشته‌ايد اين دم از اين كار * شوم ز اينجا به جاى خويش ناچار روان شد پيك كفر از نزد داور * جواب آورد بهر مير كافر

نامه‌نگارى ابن سعد بن ابن زياد

چو بشنيد اين سخن آن پير بدكيش * نوشت از بهر آن مير بدانديش كه گفتگوى من با شاه مظلوم * چنين بوده است ، بادا ، بر تو معلوم كه فرمايد مرا سبط پيمبر * نخواهم بود در اين شهر و كشور شوم سوى وطن يا سر حد روم * روم بيرون از اين مرز ، و از اين بوم گذشت شه ز ما بر ما عيان است * فلاح ما صلاح امّتان است چو خواند آن نامه آن كفر سيه‌فام * بچشمش روز روشن ، گشت چون شام پس آنگه گفت با ياران محفل * كه كارم ز اين كتابت ، گشت مشكل كتاب ناصح و مشفق چنين است * مرا مقصود اصلى خود نه اين است