تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 46

مساهمون:

ص٤٦

روانه شدن عمر سعد به كربلا

روان شد بهر جنگ آن پير بىپير * به صحرا موج زدن نيزه و تير ابا آن لشكر خونخوار جرّار * همى تازيد تا دشت بلا بار فغان از عشق و شور انگيزى عشق * ز خون شد جمله ، رنگ‌آميزى عشق جهانى پر كند از جند شيطان * كه يك تن را كند آماج پيكان يكى لشكر كشد از كوفه تا شام * كه تا يك روز روشن را ، كند شام يكى سر بر فراز نيزه سازد * كه با معشوق جانى ، عشق بازد مرا سوداى اين عشق هنرور * زده آتش ز خود همچون سمندر برون آورده دست مرد افكن * خرد را كرده چون سنگ فلاخن « 1 » نه دست و پاى آن دارم كه هر دم * پى آن عقل دور افتاده گردم نه بتوانم زنم از سينه فرياد * كه تا يك دم ز غم ، دل گردد آزاد همان به كز زبان بىزبانى * دهم شرحى از اين عشقى كه دانى
هامش
( 1 ) - سنگ قلّاب .