تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 43

مساهمون:

ص٤٣
ولى مأمورم از آن مير گمراه * كه هر جا بينمت گيرم سر راه بفرمودش شه آزاد مردان * كه بر مرگ تو مادر باد گريان ! مرا خوانديد با چندين كرامت * بسوى خويشتن بهر امامت كتابتها به سوى من روانه * نموديد اى گروه ، از هر كرانه كنون كه اشكسته بينم عهد و پيمان * شوم بر جاى خويش ، از اين بيابان پس آن آزاد مرد نيك انجام * بدان سالار دين و قطب اسلام بگفت اى مظهر خلّاق ذو المنّ * على را جان ، نبى را چشم روشن چو عهدى كرده‌ام با آن جماعت * گرفته دامن من دست بيعت
( 1 )
در اين ره گر شوى راهى تو طالب * كه نه در كوفه آئى نه به يثرب شوم معذور نزد مير گمراه * كه از شهر شما برتافت ، رخ شاه به پايان شد چو اين گفت و شنوها * بدينسان بسته شد عهد و گروها به راهى رفت حرّ دلشاد و خوشنود * صراط المستقيم از راه مقصود چو لختى راه پيمود آن شه راه * دوباره حرّ نمايان شد به ناگاه بگفت اى بهترين فرزند آدم * ز كوفه نامه‌اى آمد در اين دم يكى جاسوس از اعراب بدبخت * به من بگماشته آن مير سرسخت كه هر جايى روى اى شاه و الا * نگهبان تو باشم در همه جا