نهانى گفت آن بيمايگان را * كه دريابيد گنج شايگان را
چو اين بشنيد آن سالار بدبخت * ز خوشنودى نميگنجيد در رخت
( 1 )
گروهى را ز گردان انجمن كرد * روانشان سوى خانه شير زن كرد
بر آن بيفرصتان زشت خونخوار * محمّد پور أشعث گشت سالار
چو بشنيد آن سوار دشت ناورد * برون از خانه بانك باره و مرد
تن روشنتر از خورشيد روشن * نهفت اندر مكوكب ، چرخ جوشن
نهادى خود بر فرق مبارك * چو بر فرق نبى تاج تبارك
همان هندى پرند آبدارش * كه بود از شير يزدان يادگارش
شه هاشم نسب مير قبايل * به بالاى زره كردش حمايل
پس از بدرود مادر خوانده سالار * برون آمد به كف ابر بلا بار
طلوع عشق و راه وصل نزديك * ولى ز انبوه دشمن بود تاريك
پى جنگ عدو آن مير و الا * چو كرد آن دست و آن شمشير بالا
يهودان را جدا شد سر ز پيكر * تو گفتى او است حيدر ، كوفه خيبر
سر آهن دلان سست پيمان * چو چوبين كوى شد غلطان به ميدان
نبد راه گريزى اندر آن دم * گرازان را مگر راه جهنّم
شد از شمشير آن سالار بيكس * فغان مرد و زن بر چرخ اطلس
چو ديد از حال آن سردار گمراه * شد از بدخواه آل اللَّه مدد خواه