تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 37

مساهمون:

ص٣٧
كه ما را كشته گشتن ، هست عادت * ندارد كس جز ، از ما اين سعادت
( 1 )
به بكر پور حمران بد ستاده * بر آن بدسگال كفر زاده به دو فرمود سالار ستمگر * كه مسلم را به بام قصر مىبر ز پيكر دو ركن ، نيكو سرش را * نگون انداز آنگه پيكرش را چنان فرمود كاى شوم بداختر * وصيّت واجبست از شرع انور كه اين امر آمد از ختمى پناهى * بگفتش كن وصيّت هر چه خواهى در آن مجمع نظر افكند آن شاه * به پور سعد از دين گشته ، گمراه بفرمودش كه از من اين وصيّت * بجاى آور ، تو از روى مروّت اگر چه با من اندر كين و طيشى * و ليكن هر چه باشد از قريشى ز جور چرخ و از اطوار ايّام * مرا محصول اين شهر آمده وام تو آن اسب و مر اين شمشير و جوشن * بده در وجه اين وام معيّن چو پور سعد بشنيد اين سخن را * به خشم آورد ، شاه ذو المنن را براى گفتن احسنت و شاباش * نظر گرداند از رويش ، چون خفّاش عبيد اللَّه گفت اى بىحميّت * ز مسلم كن قبول ، اكنون وصيّت پس از اين گفتگو مير سعادت * روان شد سوى معراج شهادت به بام قصر شد عم‌زادهء شاه * دهان پر خون و دل پر ناله و آه چو ديد از زندگانى بىوفائى * صبا را گفت اى پيك خدائى
لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 37 | على بن عبدالحسين تهرانى / حميد رضا عقيقى بخشايشى / عبد الرحيم عقيقي بخشايشي