تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 35

مساهمون:

ص٣٥
پيامش داد آن مردود بارى * كه بودى هر چه بود از مرد كارى براى يك تن اى ترسنده سردار * همى خواهى كنون ، يار و مددكار جوابش داد سردار ستم كيش * كه اى سالار بدخواه و بدانديش گمان كردى تو اى بدبخت طاغى * كه يك تن از رعيّت گشته ياغى بود فرمانده مرگ اين جهانبان * بود آموزگارش شير يزدان بود عم زاده سبط پيمبر * نترسد از جهانى پر ز لشكر اگر ز آهن سپاهى ، بر تراشى * به پشت پاى او نايد خراشى دگر بار آن امير كفر بنياد * گروهى را به امدادش فرستاد به هم پيوست آن جمع گسسته * درستى يافت آن كار شكسته هجوم آورد كفر از هر كرانه * بگرداگرد آن مير يگانه امير هاشمى با تيغ خونبار * فكندى خويش در درياى پيكار يم تيغش چو طغيان بهارى * همى شد موج زن از هر كنارى چو تيغش در پى دفع خسان شد * دعاى سيفيش ورد زبان شد گرفتى از كمرگاه دليران * به بام انداختى آن شير شيران رجز مىخواند و مىگفتا به يزدان * نجويم كين جز از آزاد مردان يكى فرياد زد سردار ميشوم * چو بر ديوار از هم رفته بوم سر آزاد مردان جز تو كس نيست * به آزادى به پيشت هم نفس نيست