تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 31

مساهمون:

ص٣١
چو مهر از ديدگان گرديد پنهان * بشب شد ظلمت ظلمش نمايان ز اسب آمد فرود آن رنج برده * به بنگه چون گراز تير خورده صباح ديگر اين چرخ ستمكار * چو كرد اين فتنه‌هاى خفته ، بيدار سر از خواب گران آن كفر بيغمش * سبك برداشت چون شعله ز آتش به هر جايى كه شهدى بود ، سم شد * بهر جايى كه شادى بود ، غم شد
( 1 )
بدان مردود داور را غلامى * سيه‌روتر ز شب بىننگ و نامى عزازيلش چو صيدى بود در دام * پر از نكرى ولى بد معقلش نام به جاسوسى روان كردش نهانى * كه جويا گردد از مهمان هانى ز مهمان و ز مهماندار خانه * خبر بگرفت و كرد آنگه نشانه برفت و ديد و آمد نزد ميرش * بيان كرد ، آنچه بود اندر ضميرش سيه‌رو آتشى در وى بيفروخت * كه از يك برق او جان جهان ، سوخت تنى چند از عوانان را طلب كرد * روانشان سوى آن بيت الكرب كرد به مكر و خدعه و تزوير و حيله * بياوردند آن شيخ قبيله سر و بينى شكست آن ميزبان را * طلب ميكرد از او ميهمان را چو ديد آن حال را مير مكرّم * يقينش شد كه مجرم بود محرم به دو گفت اى عدوى رب ذو المنّ * كه جار الله را داده به دشمن اهانت ديد هانى رفت در بند * غمش شد بار آن نخل برومند