چو مهر از ديدگان گرديد پنهان * بشب شد ظلمت ظلمش نمايان
ز اسب آمد فرود آن رنج برده * به بنگه چون گراز تير خورده
صباح ديگر اين چرخ ستمكار * چو كرد اين فتنههاى خفته ، بيدار
سر از خواب گران آن كفر بيغمش * سبك برداشت چون شعله ز آتش
به هر جايى كه شهدى بود ، سم شد * بهر جايى كه شادى بود ، غم شد
( 1 )
بدان مردود داور را غلامى * سيهروتر ز شب بىننگ و نامى
عزازيلش چو صيدى بود در دام * پر از نكرى ولى بد معقلش نام
به جاسوسى روان كردش نهانى * كه جويا گردد از مهمان هانى
ز مهمان و ز مهماندار خانه * خبر بگرفت و كرد آنگه نشانه
برفت و ديد و آمد نزد ميرش * بيان كرد ، آنچه بود اندر ضميرش
سيهرو آتشى در وى بيفروخت * كه از يك برق او جان جهان ، سوخت
تنى چند از عوانان را طلب كرد * روانشان سوى آن بيت الكرب كرد
به مكر و خدعه و تزوير و حيله * بياوردند آن شيخ قبيله
سر و بينى شكست آن ميزبان را * طلب ميكرد از او ميهمان را
چو ديد آن حال را مير مكرّم * يقينش شد كه مجرم بود محرم
به دو گفت اى عدوى رب ذو المنّ * كه جار الله را داده به دشمن
اهانت ديد هانى رفت در بند * غمش شد بار آن نخل برومند