تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 36

مساهمون:

ص٣٦
قريشى ريشهء هاشم نژادى * نباشد با تو كس را كين و دادى همه سركردگان اين قول گفتند * سفال خدعه ، با تزوير سفتند گمان فرمود سالار امانت * كه نبود قوم را با او خيانت زيان اژدهاى آتشين دم * فرو بردى بغاب خويش در دم
( 1 )
به دور إن يكاد آل ياسين * شدندى جمع اولاد شياطين ابر استر نشاندندش بناگاه * ببردندش به نزد مير گمراه به ظلمتگاه كفران نور توحيد * چو مهر از مطلع درگاه ، تابيد نشسته كفر بر تخت امارت * كه ايمان را خراب آرد عمارت چو كفرش بود روشن بر تمامى * نكرد او را امير دين ، سلامى خوش آمد گوئى از اوباش كوفه * كه بودى در پى زاد و علوفه به مسلم گفت از روى ملامت * كه هان اى مسلما چون شد سلامت ؟ ابا گو بنده گفت ان كفر ميشوم * كه بادا امر مسلم بر تو معلوم اگر گويد سلامى و گر نگويد * رهى ، جز راه جان دادن نپويد چو ديد آن خسته را با دست بسته * به جانان بسته جان وز خود گسسته زبان بگشود و كرد آن كفر بنياد * به ناهنجار از آل على ياد بگفتش مسلم اى مردود بدكيش ! * تو خود افزون‌ترى از گفته خويش زبان بربند و از قتلم مترسان * به بدگوئى دل زارم مرنجان