قريشى ريشهء هاشم نژادى * نباشد با تو كس را كين و دادى
همه سركردگان اين قول گفتند * سفال خدعه ، با تزوير سفتند
گمان فرمود سالار امانت * كه نبود قوم را با او خيانت
زيان اژدهاى آتشين دم * فرو بردى بغاب خويش در دم
( 1 )
به دور إن يكاد آل ياسين * شدندى جمع اولاد شياطين
ابر استر نشاندندش بناگاه * ببردندش به نزد مير گمراه
به ظلمتگاه كفران نور توحيد * چو مهر از مطلع درگاه ، تابيد
نشسته كفر بر تخت امارت * كه ايمان را خراب آرد عمارت
چو كفرش بود روشن بر تمامى * نكرد او را امير دين ، سلامى
خوش آمد گوئى از اوباش كوفه * كه بودى در پى زاد و علوفه
به مسلم گفت از روى ملامت * كه هان اى مسلما چون شد سلامت ؟
ابا گو بنده گفت ان كفر ميشوم * كه بادا امر مسلم بر تو معلوم
اگر گويد سلامى و گر نگويد * رهى ، جز راه جان دادن نپويد
چو ديد آن خسته را با دست بسته * به جانان بسته جان وز خود گسسته
زبان بگشود و كرد آن كفر بنياد * به ناهنجار از آل على ياد
بگفتش مسلم اى مردود بدكيش ! * تو خود افزونترى از گفته خويش
زبان بربند و از قتلم مترسان * به بدگوئى دل زارم مرنجان