پس آنكه گفت با صد مهربانى * بآيين زنان چو نان كه دانى
شب است و كوفه پر آشوب و تشويش * روان شو سوى آسايشگه خويش
برون انداخت راز خويش از دل * بگفتش نيستم در كوفه منزل
مر اين آشوب و گيراگير و غوفا * براى من نموده چرخ ، برپا
بگفتش طوعه آن دم بىتحاشى * عزيز مصطفى مسلم تو باشى ؟
بگفت آرى پناهى بخش ما را * ز خود خوشنود ميكن مصطفى را
پناه بيكسان را داد خواهى * نبد جز طوعه در آن شب ، پناهى
ز مسلم چون شنيد اين گفتگو را * به جان و دل پذيرا گشت او را
بد آن مستوره را پورى بد أختر * به خاكستر نهان بودى چو آذر
بدى دلّال دربار آن بدانديش * نكردى رحم بر بيگانه و خويش
مرخّص شد ز خدمت با دو صد رنج * بجاى آمد چو افعى بر سر گنج
به خدمت ديد مادر را ستاده * بر مهمان ، او با روى گشاده
به استفسار حال ميهمان شد * ز فرزند خود آن زن بدگمان شد
به سوگند عظيم از پور نادان * گرفت از بهر مهمان عهد و پيمان
چو روپوش سيه ز اين واژگون طاس * به دور انداخت اين گردون عكّاس
براى مژده آن بدذات خود سر * روان شد سوى سالار بداختر
نمايان بود بر گردون ستاره * كه شد از خانه بر دار الإماره
لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 33
مساهمون: على بن عبدالحسين تهرانى
ص٣٣