تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 33

مساهمون:

ص٣٣
پس آنكه گفت با صد مهربانى * بآيين زنان چو نان كه دانى شب است و كوفه پر آشوب و تشويش * روان شو سوى آسايشگه خويش برون انداخت راز خويش از دل * بگفتش نيستم در كوفه منزل مر اين آشوب و گيراگير و غوفا * براى من نموده چرخ ، برپا بگفتش طوعه آن دم بىتحاشى * عزيز مصطفى مسلم تو باشى ؟ بگفت آرى پناهى بخش ما را * ز خود خوشنود ميكن مصطفى را پناه بيكسان را داد خواهى * نبد جز طوعه در آن شب ، پناهى ز مسلم چون شنيد اين گفتگو را * به جان و دل پذيرا گشت او را بد آن مستوره را پورى بد أختر * به خاكستر نهان بودى چو آذر بدى دلّال دربار آن بدانديش * نكردى رحم بر بيگانه و خويش مرخّص شد ز خدمت با دو صد رنج * بجاى آمد چو افعى بر سر گنج به خدمت ديد مادر را ستاده * بر مهمان ، او با روى گشاده به استفسار حال ميهمان شد * ز فرزند خود آن زن بدگمان شد به سوگند عظيم از پور نادان * گرفت از بهر مهمان عهد و پيمان چو روپوش سيه ز اين واژگون طاس * به دور انداخت اين گردون عكّاس براى مژده آن بدذات خود سر * روان شد سوى سالار بداختر نمايان بود بر گردون ستاره * كه شد از خانه بر دار الإماره
لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 33 | على بن عبدالحسين تهرانى / حميد رضا عقيقى بخشايشى / عبد الرحيم عقيقي بخشايشي