به پاى مركب او سر سپردند * غم دورىّ آن شه بر شمردند
سرودنش كه اى مير هنرمند * بخوان تا هر چه دارى از خداوند
گشود آن نامه و آنگه سرودى * كه هان اى قوم أوفوا بالعهود
ابر بو جهليان اتمام حجّت * چو احمد كرد مير با مروّت
هياهوئى ميان شهر افتاد * كه اينك مسلم آمد بهر ارشاد
چو اين بشنيد مسلم بيتوانى * ز خوف فتنه شد مهمان هانى
حرامىزادگان شورى نمودند * پس از شورى به يك ديگر سرودند
كه بايد امر سلطان را تمامى * نوشت از بهر آن سلطان شامى
نوشتند و بريد رو سيه زود * سوى آتش روان شد همچنان دود
چو آن خطّ خواند آن مردود دادار * به چشم اندر چو شامش شام شد تار
ورق برگشت و شد مقصود حاصل * خرد را پاى فكرت رفت در گل
عبيد اللَّه بن زياد و امارت كوفه
( 1 )
دو روزى چند چون بگذشت از اين كار * عبيد اللَّه شد در كوفه سالار
اميرى بىپدر شد والى شهر * نهاد از كينه داغى بر دل دهر
كه از به بودى مرهم بود دور * از آن دوم تا دم صور است ناسور