شود معلوم از گفتار و كردار * خلافت مر تو را باشد ستمكار
وليد از شه چون بشنيد اين سخن را * پذيرا گشت سلطان زمن را
بگفت اى شه صوابست آنچه گوئى * نفرمائى تو هرگز ، جز نگوئى
برو بر جاى خويش اى شاه و الا * قرار كار را بگذار فردا
چون اين گفت و شنو مروان دل سخت * شنيد از شاه ، وز آن مير بدبخت
بگفتا عذر اين شه ناقبول است * تو خود دانى كه فرزند رسول است
اگر بيرون شود ز اين خانه ايدر * نخواهى ديد او را بار ديگر
مده مهلت بگيرش بيعت اى مير * و گر نه سر ز تن برّش به شمشير
( 1 )
ز جا برخاست شاه عرش مأوى * به مروان گفت كاى فرزند زرقاء « 1 »
نخواهد گشت چون من دستگيرت * تو خواهى كشتنم يا آنكه ميرت
چو از آن خانه ، فرزند پيمبر * برون شد گفت مروان ستمگر
كه از امرم تخلّف كردى اى مير * ندارى رأى خوب ، اى زشت تدبير
وليدش گفت كاى مردود و گمراه * تو خود آگاهى از احوال اين شاه
دهندم گر همه دنيا سراسر * نخواهم كشت فرزند پيمبر
يقين دارم كه اندر پاى ميزان * بود خون خوار او ، خلّاق سبحان
هامش
( 1 ) زرقاء زن بد كارهاى بود كه در مدينه به اين زشتكارى شهرت داشت .