تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 20

مساهمون:

ص٢٠
بود عقل اولين مخلوق معبود * كه از ايجاد عالم اوست مقصود و گر خواهى شوى از عشق آگاه * مر او را داستانى هست جانكاه زده بر عرش حق اين عشق مطلق * ز خون خويشتن نقش انا الحق بناى عقل را ويرانه كرده * فرا ز عرش يزدان خانه كرده اگر شقى به عالم هست اين است * خطا گفتم كه خود عشق آفرين است نواى عشق اندر خافقين است * نگين خاتم ، خاتم حسين است الا اى عشق بىپرواى جان باز * كه نبود لا مكان را جز تو شهباز غم جان با زيت را بىكم و بيش * رقم كردم ز خون ديدهء خويش كه فردا چون برافرازى علم را * شفاعتگر شوى جمع امم را شود اين دفتر بافرّ براتم * دهد از آتش دوزخ ، نجاتم دلا آغاز كن اين داستان را * به نظم آور حديث راستان را نوائى زن به جانم بىكم و كاست * به آهنگ حسينى از ره راست

مردن معاويه و خلافت يزيد

( 1 )
چو شد پور ابو سفيان ناپاك * سوى آتش روان از روزن خاك چون آتش ديد روى مير بدبخت * شد ز هل من مزيدش آرزو سخت شد از لوث وجودش پاك چون خاك * به جاى او مكين شد پور ناپاك