بود عقل اولين مخلوق معبود * كه از ايجاد عالم اوست مقصود
و گر خواهى شوى از عشق آگاه * مر او را داستانى هست جانكاه
زده بر عرش حق اين عشق مطلق * ز خون خويشتن نقش انا الحق
بناى عقل را ويرانه كرده * فرا ز عرش يزدان خانه كرده
اگر شقى به عالم هست اين است * خطا گفتم كه خود عشق آفرين است
نواى عشق اندر خافقين است * نگين خاتم ، خاتم حسين است
الا اى عشق بىپرواى جان باز * كه نبود لا مكان را جز تو شهباز
غم جان با زيت را بىكم و بيش * رقم كردم ز خون ديدهء خويش
كه فردا چون برافرازى علم را * شفاعتگر شوى جمع امم را
شود اين دفتر بافرّ براتم * دهد از آتش دوزخ ، نجاتم
دلا آغاز كن اين داستان را * به نظم آور حديث راستان را
نوائى زن به جانم بىكم و كاست * به آهنگ حسينى از ره راست
مردن معاويه و خلافت يزيد
( 1 )
چو شد پور ابو سفيان ناپاك * سوى آتش روان از روزن خاك
چون آتش ديد روى مير بدبخت * شد ز هل من مزيدش آرزو سخت
شد از لوث وجودش پاك چون خاك * به جاى او مكين شد پور ناپاك