به دو گفتم كه اى مجبور كلفت * نباشد عشق را با خواب الفت
تو را سر ميخراشد نقل اخبار * مرا دل ميشكافد سرّ آثار
رسول و مرگ حاشا ز اين تخيّل * حسين و خواب كلّا ز اين تعقّل
نصيحت گوش كن گر مرد حالى * خذ العلم من افواه الرّجال
چو مرّيخ از براى جستن كين * به خنك آسمان زد زين زرّين
شه كونين سلطان قبايل * نبىّ خلقت ، على خوى و خصايل
طلب فرمود سلطان جوان را * برادرش آن امير كاروان را
بفرمودش كه اى با جان برابر * به من از هر برادر مهربانتر
بسيچ راه بيت اللَّه ميكن * حريم اللَّه را آگاه ميكن
برادر با برادرزادگان را * ز مردان و زنان پير و جوان را
كه عشقم ميكشاند سوى بيتم * بجا يك تن نماند ز اهل بيتم
مهيّا چون كنى خيل و خدم را * برون آور تو بانوى حرم را
نشان بر محملش با عزّ و تمكين * كه باشد او چراغ حجلهء دين
زنان و كودكان بنشان به محمل * كه در اين شهر ما را نيست ، منزل
لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 26
مساهمون: على بن عبدالحسين تهرانى
ص٢٦