غرض از معرفتبافى دل من * به خون آلوده اين مشت گل من
خرد را پا كشيده اندر اين كار * شكايت بردمش از دل به ناچار
كه دل آتش فكنده در وجودم * همى سوزم هويدا نيست دودم
گهى خواهد وطن از بهر آرام * گهى شيدا شود بهر دل آرام
گهى تفريق عشق و عقل خواهد * گهى سرّ عيان و نقل خواهد
علاجى كن سر سودائيم را * دل ديوانهء هر جائيم را
نفس را چون نسيم صبحگاهى * نمايان شد سپيدى از سياهى
مرا فرمود عقل دور انديش * كه اى بيچارهء گمگشته از خويش
به آنجائى كه جان بگرفته مأوى * وطن را دادن يقين باشد در آنجا
پس آنكه كه گفت كارى شيداى ناكام * كمال عقل را عشق آمده نام
شد از اين داورى دل در تلاطم * ز حيرت كرد دست و پاى خود گم
زبان از گفتگو گرديد الكن * ببست از گفتن ذوقى بيانا
چو سرگردانيم گرديد حاصل * سروش غيبيم حلّ كرد مشكل
وطن بنمود با صد لطف و تشويق * حديث عقل و عشقم كرد تحقيق
در معنى در اين هنگامهام سفت * به گوش دل نهانى اين سخن گفت
فضاى حلق ميدان زبانست * تماشاى دل اندر لا مكان است
وطن مهر على باشد مسلّم * بهر جايى كه خواهى باش بىغم
لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 19
مساهمون: على بن عبدالحسين تهرانى
ص١٩