في منقبة امير المؤمنين على عليه السلام
نباشد در همه عالم ، قرينش * مگر آن كس كه باشد ، جانشينش
على سلطان دين ، نفس پيمبر * خدا را در صفات ذات مظهر
نبى را ابن عم و پشت و بازو * خدا را دست و چشم و گوش و پهلو
اميرى در لباس پارسائى * شهى دارى ملك كبريائى
بود هادىّ هر گمگشته و ضالّ * يكى از بندگانش ، عقل فعّال
خداوند سمند تيغ ميدان * شه مردان عالم شير يزدان
دم صبح ولايت از دم او است * يد اللّهى نگين خاتم او است
من و تحرير نعت شه كماهى * شريكم با قلم در روسياهى
شبى دل با من آغازيد غوغا * كه اى شوريدهء مهجور و شيدا
تو را چون حاصل از اين زندگى نيست * مرا محصول جز شرمندگى نيست
گذشتت عمر در بيهوده كارى * همانا غافل از روز شمارى
نه استقرار دارى نه فراغت * نه آرام و نه آسايش نه راحت
نه خود بشناختى تا حقشناسى * نه بر پاداشى حق را سپاسى
تو را مقصود از اين رنج و محن چيست ؟ * به من گو معنى حبّ الوطن چيست
بيابانى چه ميداند وطن را ؟ * نداند خود ز آسايش محن را