چو از مى مست شد آن كفر ، مدهوش * ز طشت زر بدور افكند سرپوش
تجلّى گرد روى حقّ داور * ز طشت زرد در آن انبوه محضر
يزيدش گفت كاى فخر دو عالم * كه را شد مسند شاهى مسلّم ؟
كه از ما گشت غالب ؟ كيست مغلوب * كه را در دست افتاده است مطلوب ؟
لب گوهر فشان سرّ انا الحقّ * گشود و گفت با آن كفر مطلق
همانا زود باشد كاى ستمكيش * شوى مغلوب و بينى كيفر خويش
تمام مردم از هر كس بهر جا * شنيدند آن سخن از شاه و الا
كلام حق ز سرّ حق شنيدند * به سوى سر همه گردن كشيدند
كه اين سر مىكند آيات قرآن * تلاوت بر گروه بت پرستان
چو زان سر ديد آن آيات باهر * دگر كفرى ز نو ، بنمود ظاهر
به چوب خيزران آن كفر مدغم * كلام اللَّه را بگذاشت بر هم
( 1 )
نمود آنگاه ياد از رفتگانش * نيا و باب ، و آن بگذشتگانش
كه اندر « بدر » بر دست يد اللَّه * سرافكنده نگون گرديد در چاه
كه گر بودند و ميديدند ايدر * كنون كيفر ز فرزند پيمبر
همى گفتند با من با دل شاد * نكردى شل يزيدا دست خوش باد !
( 2 )
جهان غم مهين دخت پيمبر * بهگفت اى بدترين مخلوق داور