تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 132

مساهمون:

ص١٣٢
مرا فرمود آن شاه دو عالم * كه با مائى به جنّت باش خرّم كنون تعبير خواب آمد هويدا * به چشمم جنّت عدنست پيدا نمود اظهار اسلام آن دل افكار * به نزد سرور سالار بيمار ببريدند سر ز آن تازه ايمان * پذيرا شد ، نبى ز آن تازه ، مهمان

به كنيزى خواستن مرد شامى يكى از عيال اللَّه را

( 1 )
ندانم قصّهء جانسوز ديگر * در اين روز است يا در روز ديگر يكى برخاست از آن جمع حضّار * نظر افكند بر جمع گرفتار يكى دخت صغير از شاه مظلوم * در آن جمع اسيران بود معلوم پسند افتاد شامى را جمالش * كه غافل بود از جاه و جلالش بگفتا با يزيد اى مير ميران * به من بخشاى اين دخت از اسيران كه اندر خانه خدمتكار باشد * به هر كارى مرا غمخوار باشد برويش صيحه زد ، دخت پيمبر * كه نبود آرزوى تو ميسّر چنين دانست دخت شاه ذى شأن * كه باشد اين روا در در كيش ايشان ز حرف شامى آن كودك برآشفت * در آن آشفتگى با عمّه‌اش گفت يتيمى بس نبود اين ناتوان را * كه خدمتكار باشم اين خسان را ؟ چو شامى ديد آن رفتار و كردار * تو گفتى خواب بود و گشت بيدار