تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 126

مساهمون:

ص١٢٦

مكالمات پير مرد شامى با امام بيمار ( ع )

( 1 )
يكى پيرى در آن هنگامهء عام * كه دل چون روز بودش ، چشم چون شام زبان بگشود و ناهنجار بسيار * به‌گفت آن پير با آن شاه بيمار شه دنيا و دين با پير نادان * بگفتا هيچ خواندستى تو قرآن بگفت آرى بگفتش شاه سجّاد * تو را خود آيهء قربى بود ياد دگر در آيهء خمسى كه از ما است * بفرمان خداى حقّ يكتا است دگر گر خوانده‌اى آيات تطهير * به حقّ ما است اى روشن روان پير چو اين بشنيد آن پير دل افكار * به فكر اندر شد و گرييد بسيار به شه سوگند داد ان ناتوان پير * تو آن شاهى كه افتادى به زنجير به‌گفت آرى بحقّ آن خداوند * منم نوباوهء شير هنرمند بحقّ آن خداى فرد داور * به‌جز ما نيست كس آل پيمبر چو خود دانست آن پير هشيوار * كه اين باشد سليل شاه مختار به سوى آسمان سر كرد بالا * بگفت اى داور داناى بينا گواهم باش اى خلّاق سبحان * كه بيزارم من از اولاد سفيان خصوص از اين يزيد ، كفر آيت * كه لعنت باد بر او بىنهايت ! به‌گفت آنگه به آن سلطان ايمان * شدم از گفته‌هاى خود پشيمان