تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 120

مساهمون:

ص١٢٠
به گفتش نى خدا كشتش نه مردم * ره روشن مكن ، بر خويشتن گم بگفتش شه بگاه جان سپردن * خدا جان گيرد اندر وقت مردن
( 1 )
ز گفتار شه آن مردود يزدان * به قتل سرور دين داد فرمان چو دست شاه دين بگرفت جلّاد * برآمد از حريم اللَّه فرياد به شه آويخت دخت شاه محشر * بگفت اى دشمن دادار داور مرا با او بكش تا هر دو با هم * شويم آسوده از اين محنت و غم ز غوغا و فغان جمع حضّار * گذشت از قتل آن سلطان بيمار دل پر كينهء آن مير كافر * نياسودى ز آزار پيمبر سر سردار دين برداشت از جان * بگفت اى سرور دنيا و عقبى چه خوش خندان بدى در زندگانى * تو را پيرى رسيد اندر جوانى جسارتها بدان سر ، آن لعين كرد * كه شد قلب نبى زان غم پر از درد برآشفت آن صحابى مرد از آن كار * همى گرييد و گفت اى مير كفّار مكن آزار اين سر را از اين بيش * مزن بر جان اين بيچارگان بيش مر اين سر زينت دوش رسول است * على را جان و دلبند بتول است عبيد اللَّه گفت اى ناسزا مرد * هميشه باد جان تو پر از درد چرا گريى ز فتح حق يكتا * كه دفع دشمن ما كرد از ما