دم جان بخش عيسى در دم او است * و يا جان آفرين خود ، همدم او است ؟
و يا خورشيد روى كبريائى * ز نوك نى نموده خودنمائى
شوم تا نزد اين سردار ميشوم * كنم سرّ سر ببريده معلوم
فرود آمد ز دير آن عيسوى فر * چو جبريل از بر خلّاق داور
به لشكرگه شد و گفت آن دل افكار * بر اين لشكر كه باشد مير و سردار ؟
نمودند آن گروه كينه آئين * به راهب سرور و سالار بيدين
ز احوال سر و از جرم آن سر * خبر بگرفت از مير بد اختر
چو شد معلوم آن مرد هشيوار * كه اين سر عاشقان را هست سردار
بفرمودش كه اى مردود داور * كه نز حق ،
شرم كردى نز از پيمبر * مرا انبانى از زر از نياكان
به ميراث است اى داراى خسران * ستان زر را و اين سر را به من ده
يكى امشب مر مرا منّت به سر نه * از اين داد و ستد مقصود حاصل
شد و راهب روان شد سوى منزل * ولى با آه و افغان بود همدم
خصوص از ديدن آن جوق ماتم * بهشد تا شد سوى جاى نشستن
سر سركردهء رحمت ، به دستش * به رفت از چهرهاش گرد سفر را
معطّر كرد منزل را و سر را * نهاد آن سر به روى كرسى زر
نمازش برد و استادش برابر
لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 123
مساهمون: على بن عبدالحسين تهرانى
ص١٢٣