چو ديد آن سرور بربسته بازو * ز مردم گريه و بانگ هياهو
بگفت اى مردم از حق گذشته * بما گرييد پس ما را كه كشته ؟
پس آن سلطان بيمار جگر خون * چنين فرمود با آن مردم دون
شناسد هر كسم بىجبر و تكليف * و گر نه خود كنم از خويش تعريف
منم سبط رسول برگزيده * علىّ مرتضى را نور ديده
بود بابم حسين آن شاه تشنه * كه خورد آب از دم شمشير و دشنه
سر پا كش كه بودى سرّ رحمت * بريديد از قفا با رنج و زحمت
قصاص قتل كس بد كشتن او ؟ * بدين خوارى به خون آغشتن او
كدامين مال را غارتگر آمد ؟ * كه اين تاراج و قتلش بر سر آمد ؟
حريمش را همه بىجرم و تقصير * مقيّد كرده ، اندر بند و زنجير
همينم فخر بس اندر زمانه * كه باشم سبط آن شاه يگانه
كه بر عرش و علا خلق سموات * شدند از صبر آن صبرآفرين مات
چو آن زنجيرى عشق الهى * شناسانيد شخص خود كماهى
صداها شد بلند از مرد و از زن * بهم شوريد از غم كوى و برزن
ز موج گريه آن درياى قلزم * ز طوفان و فغان شد در تلاطم
لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 114
مساهمون: على بن عبدالحسين تهرانى
ص١١٤