مر اين قربانى از آل رسول است * يقين دارم بدرگاهت قبول است
هزاران شكرت اى داراى افلاك * كه در راه تو افتادند بر خاك
سرم پامال آن صبر آفرين باد * كه كنده صبر را از بيخ و بنياد
بناى صبر را ويرانه كرده * عقول عشره را ديوانه كرده
همه خرد و بزرگ از آل حيدر * گرفته نعش شاه خويش در بر
سكينه دختر آن شاه لولاك * ز جزع ديده مرجان ريخت تر خاك
همى گفت اى شه با شوكت و فرّ * تو را سر رفت و ما را افسر از سر
دمى برخيز ! و حال كودكان بين ! * اسير و دستگير كوفيان بين !
همه جور و ستمهائى كه بردى * به جسم بىسر بابا شمردى
بناگه از سپاه كينهپرور * به پا شد شور و رستاخيز ديگر
چو سيل كوهكن بر مقتل شاه * روا نشد جمعى از آن قوم گمراه
به رنج و زحمت افزون ز تعداد * به كعب نيزه آن قوم زنازاد
دوباره جان ز جسم شاه بىسر * جدا كردند آن قوم ستمگر
ز جسم شه نمودند آن حرم دور * كز آن غم زخم دلشان گشت ناسور
همى گفتند هنگام سواريست * بپايان رفت عزّت گاه خواريست
خديو بانوان آل اطهار * سوار اشتران گشتند ناچار
به ره افتاد چون آن رشته درّ * مخالف زد نواى بانك اشتر
لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 112
مساهمون: على بن عبدالحسين تهرانى
ص١١٢