تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 111

مساهمون:

ص١١١
به سوگ گلرخان سرو قامت * به پا كردند غوغاى قيامت نظر افكند چون دخت پيمبر * به نور ديدهء ساقى كوثر بناگه نعرهء هذا اخى زد * بجان خلد ! نار دوزخى زد به زير افكند خود را دخت حيدر * ز اشتر نزد فرزند پيمبر ببر بگرفت خونين پيكر او * دهان بگذاشت بر جاى سر او دل اندر سينه‌اش خون شد ز كاوش * تمود از چشمهء چشمش تراوش ز نيرنگ سپهر نيل صورت * سيه شد روزگار آل عصمت تو را طاقت نباشد از شنيدن * شنيدن كى بود مانند ديدن بناگه ديد دخت شاه ذى شأن * برادرزاده را چون جسم بيجان همى خواهد كه از درد دل آسان * كشد بر نقش هستى خط نسيان ز بالاى شتر خواهد كه ايدر * شود سوى مقام قربى داور بگفتش كاى خليفهء رفتگانم * ز مرگ خود مزن آتش بجانم بگفت اى عمّه بگذارم بدينسان * كه از مرگم شود اين مشكل آسان مگر اين جسم مجروح مبارك * نباشد سبط فرزند تبارك مگر اين قوم بىناموس ، بىنام * نميدانندمان از اهل اسلام ؟ مگر ما ، از اهل بيت حق نباشيم ؟ * به عالم حجّت مطلق نباشيم ؟ تسلّى دادش آن خاتون محشر * پس آنگه گفت اى دادار داور