به سوگ گلرخان سرو قامت * به پا كردند غوغاى قيامت
نظر افكند چون دخت پيمبر * به نور ديدهء ساقى كوثر
بناگه نعرهء هذا اخى زد * بجان خلد ! نار دوزخى زد
به زير افكند خود را دخت حيدر * ز اشتر نزد فرزند پيمبر
ببر بگرفت خونين پيكر او * دهان بگذاشت بر جاى سر او
دل اندر سينهاش خون شد ز كاوش * تمود از چشمهء چشمش تراوش
ز نيرنگ سپهر نيل صورت * سيه شد روزگار آل عصمت
تو را طاقت نباشد از شنيدن * شنيدن كى بود مانند ديدن
بناگه ديد دخت شاه ذى شأن * برادرزاده را چون جسم بيجان
همى خواهد كه از درد دل آسان * كشد بر نقش هستى خط نسيان
ز بالاى شتر خواهد كه ايدر * شود سوى مقام قربى داور
بگفتش كاى خليفهء رفتگانم * ز مرگ خود مزن آتش بجانم
بگفت اى عمّه بگذارم بدينسان * كه از مرگم شود اين مشكل آسان
مگر اين جسم مجروح مبارك * نباشد سبط فرزند تبارك
مگر اين قوم بىناموس ، بىنام * نميدانندمان از اهل اسلام ؟
مگر ما ، از اهل بيت حق نباشيم ؟ * به عالم حجّت مطلق نباشيم ؟
تسلّى دادش آن خاتون محشر * پس آنگه گفت اى دادار داور
لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 111
مساهمون: على بن عبدالحسين تهرانى
ص١١١