تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
مگر آن عارف پاكيزه نيرو * در اين معنى بگفت آن شعر نيكو اگر دردم يكى بودى چه بودى ؟ * اگر غم اندكى بودى چه بودى ؟ بناگه شمر با جمعى ز اشرار * شد اندر خيمهء سلطان بيمار يكى گفتش بكش اين نوجوان را * كه كشتن به بود اين ناتوان را به قصد قتل آن مجبوب داور * هجوم‌آور شدند آن قوم كافر كه سر برّند زين العابدين را * خليفهء حق ، امام راستين را سپهدار سپاه كفر آثار * عمر آن كافر غدّار خونخوار نمايان شد چو آتش اندر آن دود * روان شد سوى خيمه شاه ذيجود چو ديدنش حريم آل يس * بگفتندش كه اى خونخوار بيدين زمين از خونمان گلرنگ كردى * فراخاى جهانمان تنگ كردى ندارى سيرى ، از خون پيمبر * نترسى از خدا در روز محشر مكش اين نوجوان ناتوان را * مزن آتش دگر اين خانمان را به‌گفت آن آئين ستمگر * به شمر آن ملحد بدتر ز كافر كه اين رنجور را با رنج بسيار * براى اين حرم آسوده بگذار بد آن جور و ستم ، آن روز تا شام * غلط گفتم ، كز آنجا بود تا شام