تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 105

مساهمون:

ص١٠٥
چو نيمهء شب شد از بهر عبادت * ز جا برخاست آن نيكو سعادت سنا برقى بديد از مطبخ خويش * شد از آن روشنائى ، زن به تشويش كه اين برق از چه ؟ اين آتش چه باشد ؟ * در اين كاشانه آتش زن كه باشد ؟ كه زد اين آتش سوزان بجانم * كه افكنده شرر در خانمانم به ديد آن روشنائى از تنورش * فكنده حق در آن تنّور نورش دگر مرغان چندى ديد آنجا * پر اندر پر همه پروانه آسا بطوف كعبهء نور قيامت * شده پر سوز آن شمع امامت تعجّب كرد آن سرو ، دلارا * ز سرّ آيهء آنست نارا سروش غيب با صد ناله و آه * بگفتش لا تخف إنّى أنا اللَّه به خاطر آمدم شعرى ز استاد * كه اندر معرفت داد سخن داد روا باشد أنا الحق از درختى * چرا نبود روا از نيك بختى مر آن زن را تحيّر برد از هوش * ولى بر جاى بودش ديده و گوش به ناگه ديد از چرخ معظّم * فرود آمد زنى با قامت خم زنانى چند اندر خدمت او * همه هم ناله اندر محنت او نظر بر سوى آن تنوّر بگماشت * سر ببريدهء پر نور ، برداشت منوّر گشت آن كاشانه ز آن سر * به دو فرمود كه اى مظلوم مادر !