به همين زمان نايب غياث الدين از هرات به او خبر داد كه نامه خوارزمشاه ، علاء الدين تكش ، به او رسيده و تهديدش كرده است .
غياث الدين جواب داد كه خوارزمشاه نبايد پى ببرد كه او اين موضوع را به وى اطلاع داده است .
آنگاه فرستاده علاء الدين خوارزمشاه را فرا خواند و به او گفت :
« به علاء الدين بگو : درباره اين كه مىگوئى سلطانشاه آن شهرها را ويران كرده و خواسته به تصرف خويش در آورد ، به جان خودم كه او ملكزاده به دنيا آمده و اكنون هم ملك است . و اگر بخواهد به فرمانروائى برسد . هر كس ديگرى هم كه مثل اوست چنين خواهشى دارد .
« كارهاى جهان نيز بدست جهاندار و مدبرى است كه هر كار را به هر كس كه شايسته آنست واگذار خواهد كرد .
« سلطانشاه به من پناهنده شده و شايسته است كه تو از شهرهاى او چشم بپوشى ، و از املاك و اموال و ساير چيزهائى كه پدرش بر جاى گذاشته ، نصيبش را بدهى ، و در خوارزم به نام من خطبه بخوانى و خواهرت را به عقد برادر من ، شهاب الدين ، در آورى .
« در اين صورت من سوگند ياد مىكنم كه با شما دو برادر دوست و يك رنگ و با صفا باشم . »
خوارزمشاه علاء الدين تكش ، وقتى اين پيام را شنيد به خشم آمد و به غياث الدين نامهاى نگاشت و او را تهديد كرد كه به شهرهاى وى حمله خواهد برد .
غياث الدين نيز بوسيله خواهر زاده خود ، الب غازى ، و همچنين ملك سيستان لشكريانى آماده كرد و آن دو را در رأس اين سپاه ، همراه سلطانشاه به خوارزم گسيل داشت .
در ضمن به امير مؤيد اىابه ، فرمانرواى نيشابور ، نيز نامهاى نوشت و از او يارى خواست .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 33
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٣