اين مرد از نزديكان و خاصان غياث الدين بود و در دولت او هر كار كه به ميل و اراده خود انجام مىداد مورد مخالفت واقع نمىگرديد .
مجد الدين علوى در حالى وارد شد كه دستش در دست الب غازى ، خواهر زاده غياث الدين بود .
تازه قرار داد را نوشته بودند و غياث الدين نيز برادر خود ، شهاب الدين ، و بهاء الدين سام ، فرمانرواى باميان ، را فرا خوانده بود .
مجد الدين علوى پيش آمد چنان كه گفتى با غياث الدين نجوا مىكند . آنگاه در ميان حلقه حاضران ايستاد و به فرستاده سلطان شاه محمود گفت :
« فلانى ! برو به سلطانشاه بگو : از جانب سلطان اعظم ( غياث الدين ) ، و شهاب الدين و بهاء الدين ، قرار صلح براى تو داده شده و كار عقد پيمان پايان يافته است .
« و ليكن مجد الدين علوى كه دشمن تست به تو مىگويد :
ميان من و مولانا الب غازى از يك سو ، و تو از سوى ديگر ، اين شمشير حكم خواهد كرد . »
آنگاه فرياد كشيد و جامه خود را دريد و خاك بر سر ريخت و به غياث الدين روى آورد و گفت :
« اين سلطانشاه كسى است كه برادرش او را راند و تنها و بىكس بيرون كرد . براى چه شهرهايى را كه ما به ضرب شمشيرهاى خود از غزان و تركان سنجرى گرفتهايم به او واگذار مىكنى ؟
« در اين صورت ، برادر سلطانشاه هم وقتى از سهل انگارى ما اطلاع پيدا كند بدين جا خواهد آمد تا هند و ساير نقاطى را كه در دست تست از چنگت بيرون بياورد . »
غياث الدين سر خود را تكان داد و هيچ حرفى نزد .
ملك سيستان به مجد الدين علوى گفت : « اين كار را
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 30
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٠