تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 50

مساهمون:

ص٥٠
خواربار و آذوقه هم نداشتم ، و تقدير الهى نيز چنين مىخواست . » عبد المؤمن گفت : « راست مىگوئى . » و از دريا برگشت و دستور داد كه غلات و ساير مواد غذائى را گرد آورى كنند و از جنگ دست بر دارند . هنوز جز مدت كوتاهى نگذشته بود كه در اردوگاه او در تودهء بزرگ از گندم و جو مانند دو كوه به وجود آمد . كسانى كه از راه دور به آن اردوگاه نزديك مىشدند ، مىپرسيدند : « اين كوه‌ها چه وقت در آن جا به وجود آمده‌اند ؟ » و وقتى در جوابشان گفته مىشد كه « آنها دو تودهء بزرگ از گندم و جو هستند » از انجام اين كار به حيرت مىافتادند . محاصره شهر مدتى به طول انجاميد و درين مدت ، شهر سفاقس ، همچنين طرابلس و جبال نفوسه و قصور افريقيه و آنچه وابسته بدان بود همه به اطاعت عبد المؤمن در آمدند . عبد المؤمن شهر قابس را نيز به ضرب شمشير گرفت و پسر خود ، ابو محمد عبد اللّه را با قشونى روانه ساخت و او هم شهرهايى را گشود . مردم شهر قفصه نيز وقتى قدرت و توانائى عبد المؤمن را ديدند با هم متفق شد كه به اطاعت از او مبادرت ورزند و شهر را تسليم او كنند . بدين جهة ، فرمانرواى شهر قفصه ، يحيى بن تميم بن معز ، و عده‌اى از بزرگان شهر جمع شدند و براى ملاقات عبد المزمن به حركت در آمدند . وقتى حاجب عبد المؤمن ، او را از آمدن ايشان آگاه ساخت ، عبد المؤمن به او گفت : « تو اشتباه مىكنى و آنها اهل قفصه نيستند . » گفت : « من اشتباه نمىكنم . » عبد المؤمن گفت : « چگونه ممكن است چنين باشد در صورتى كه مهدى ( يعنى محمد بن تومرت ) مىگويد كسان ما درختان اين شهر را قطع مىكنند و ديوارهاى آن را فرو مىريزند ؟ معذلك ما آنان
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 50 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت