خواربار و آذوقه هم نداشتم ، و تقدير الهى نيز چنين مىخواست . »
عبد المؤمن گفت : « راست مىگوئى . »
و از دريا برگشت و دستور داد كه غلات و ساير مواد غذائى را گرد آورى كنند و از جنگ دست بر دارند .
هنوز جز مدت كوتاهى نگذشته بود كه در اردوگاه او در تودهء بزرگ از گندم و جو مانند دو كوه به وجود آمد .
كسانى كه از راه دور به آن اردوگاه نزديك مىشدند ، مىپرسيدند :
« اين كوهها چه وقت در آن جا به وجود آمدهاند ؟ » و وقتى در جوابشان گفته مىشد كه « آنها دو تودهء بزرگ از گندم و جو هستند » از انجام اين كار به حيرت مىافتادند .
محاصره شهر مدتى به طول انجاميد و درين مدت ، شهر سفاقس ، همچنين طرابلس و جبال نفوسه و قصور افريقيه و آنچه وابسته بدان بود همه به اطاعت عبد المؤمن در آمدند .
عبد المؤمن شهر قابس را نيز به ضرب شمشير گرفت و پسر خود ، ابو محمد عبد اللّه را با قشونى روانه ساخت و او هم شهرهايى را گشود .
مردم شهر قفصه نيز وقتى قدرت و توانائى عبد المؤمن را ديدند با هم متفق شد كه به اطاعت از او مبادرت ورزند و شهر را تسليم او كنند .
بدين جهة ، فرمانرواى شهر قفصه ، يحيى بن تميم بن معز ، و عدهاى از بزرگان شهر جمع شدند و براى ملاقات عبد المزمن به حركت در آمدند .
وقتى حاجب عبد المؤمن ، او را از آمدن ايشان آگاه ساخت ، عبد المؤمن به او گفت : « تو اشتباه مىكنى و آنها اهل قفصه نيستند . »
گفت : « من اشتباه نمىكنم . »
عبد المؤمن گفت : « چگونه ممكن است چنين باشد در صورتى كه مهدى ( يعنى محمد بن تومرت ) مىگويد كسان ما درختان اين شهر را قطع مىكنند و ديوارهاى آن را فرو مىريزند ؟ معذلك ما آنان
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 50
مساهمون: ابن الأثير
ص٥٠