تا شهر مهديه يك تيررس فاصله داشت .
عبد المؤمن وارد زويله شد و با لشكريان و تودهء مردم ، آن جا را پر كرد و مسكون ساخت به نحوى كه ظرف يك ساعت به صورت شهرى آباد در آمد .
از قشون او هر كس هم كه در زويله جائى نيافت ، در حول و حوش شهر اقامت گزيد .
در آن جا از اهالى صنهاجه و اعراب و مردم ساير شهرها نيز گروه بىشمارى به پيروان عبد المؤمن افزوده شدند .
عبد المؤمن و كسان و پيروانش پيش رفتند و با اهالى مهديه به جنگ پرداختند .
اين پيكار را روزهاى متوالى ادامه دادند ولى امكان گشايش شهر براى ايشان فراهم نشد زيرا شهرى مستحكم بود و ديوارى بسيار سخت و استوار داشت و محل نبرد نيز تنگ بود زيرا اكثر كرانههاى شهر را دريا احاطه كرده بود و گوئى اين شهر حكم كف دست را داشت كه در دريا قرار گرفته و مچ آن به خشكى متصل شده باشد .
دليران فرنگى هم مرتبا از شهر بيرون مىآمدند و خود را به اردوگاه عبد المؤمن مىرساندند و دستبردى مىزدند و تند بر مىگشتند .
بدين جهة عبد المؤمن دستور داد در سمت غرب شهر ديوارى بسازند كه مانع خروج آنان گردد .
يك بار با حسن بن على كه قبلا فرمانرواى مهديه بود سوار كشتى شد و شهر را از دريا دور زد و از استحكام و استوارى شهر بيمناك شد و دانست كه آن شهر را با جنگ ، چه از دريا و چه از خشكى نمىتوان فتح كرد و جز دفع الوقت و طولانى ساختن مدت زد و خورد چارهء ديگرى ندارد .
به حسن بن على گفت : « چطور شد كه تو از حصارى به اين محكمى فرود آمدى و آن را ترك كردى ؟ » جواب داد : « براى اينكه مردان مورد اعتماد من كم بودند و
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 49
مساهمون: ابن الأثير
ص٤٩