را مىپذيريم و از تقصيراتشان مىگذريم تا آنچه خداوند مشيت فرموده انجام شود . »
و گروهى از ياران خود را به سوى ايشان فرستاد .
شاعرى از اهالى قفصه ، عبد المؤمن را در قصيدهاى مدح گفت كه مطلع آن اين بود :
ما هز عطفيه بين البيض و الاسل * مثل الخليفة عبد المؤمن بن على
( يعنى : هيچ كس مانند خليفه عبد المؤمن بن على در ميان شمشيرها و نيزهها جلوه ننموده و هنر نمائى نكرده است . )
عبد المؤمن هزار دينار به او صله داد .
در بيست و دوم ماه شعبان اين سال ناوگان فرمانرواى صقليه رسيد كه يكصد و پنجاه كشتى از نوع سينى بود و مقدارى هم كشتى نوع طريده داشت .
اينها از جزيرهء يابسه مىآمدند كه جزء شهرهاى اندلس محسوب مىشد .
اهالى جزيره را گرفته و اسير كرده بودند و با خود مىآوردند كه پادشاه فرنگيان ، براى آنها پيام فرستاده و دستور داده بود كه به مهديه بروند .
آنها نيز در موعد مقرر رهسپار مهديه شده بودند .
وقتى به مهديه نزديك شدند بادبانهاى خود را پائين آوردند كه داخل بندر شوند .
ولى ناوگان عبد المؤمن براى روبرو شدن با آنها از لنگرگاه خارج گرديدند .
همهء لشكريان او نيز سوار شدند و بر كرانهء دريا ايستادند .
كثرت آن سپاه انبوه به نظر فرنگيان بسيار بزرگ و پر هيبت جلوه كرد به نحوى كه ترس و بيم در دلهاى ايشان راه يافت .
در همان حال عبد المؤمن روى خود بر خاك مىماليد و گريه