از دست فرنگيان پناه برده بود و ازو مىخواست كه لشكريانى به يارى وى بفرستد ، نور الدين مرا ( يعنى صلاح الدين را ) نزد خود فرا خواند و از آن پيشامد آگاه ساخت و گفت : هم اكنون فرستادهء من پيش عموى تو ، اسد الدين ، كه در شهر حمص است ميرود تا پيام مرا به دو برساند و او را بدين جا فرا خواند . تو نيز همراه اين فرستاده برو و عموى خود را وادار كن كه زودتر بشتابد چون اين كار درنگپذير نيست .
« من اين فرمان را اطاعت كردم .
« هر دو از حلب بيرون آمديم . و هنوز يك ميل از شهر دور نشده ، او را ديديم كه براى مذاكره دربارهء همان موضوع به ديدن نور الدين مىآمد .
« نور الدين به او دستور داد كه رهسپار مصر شود و هنگامى كه با او سرگرم گفت و گو در اين باره بود ، عموى من چشمش به من افتاد و گفت : يوسف ، تو هم براى رفتن به مصر آماده شو ! « گفتم : به خدا اگر فرمانروائى مصر را هم به من بدهند به آنجا نخواهم رفت ، چون در اسكندريه و نواحى ديگر آن سرزمين آنقدر سختى كشيدهام كه هرگز فراموش نخواهم كرد .
« عموى من همين كه اين سخن را شنيد به نور الدين گفت : او حتما بايد با من بيايد . به او دستور بدهيد كه اين كار را بكند .
« نور الدين هم به من فرمان داد و منهم تسليم شدم و اطاعت كردم و مجلس به پايان رسيد .
« وقتى اسد الدين آماده شد و ديگر جز حركت به سوى مصر كارى نمانده بود ، نور الدين باز به من گفت ، حتما بايد همراه عمويت به روى .
« من از دست تنگى و نداشتن ساز و برگ گله كردم . و او وسائل كافى در اختيارم گذاشت تا خود را آماده ساختم . ولى اين سفر در چشمم چنان بود كه گوئى به پيشباز مرگ مىروم .
« سرانجام همراه عموى خود به مصر رفتم ، و او بر آن كشور
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 259
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٥٩