خود بيمناك گرديد .
براى اينكه آنان را پراكنده سازد ، گفت : « امير المؤمنين ، يعنى العاضد ، به شما دستور مىدهد كه خانهء شاور را غارت كنيد . »
مردم به شنيدن اين سخن از گرداگرد او پراكنده شدند و به خانهء شاور رفتند و آنجا را يغما كردند .
امير اسد الدين ، پس از پراكنده ساختن مردم ، به قصر خليفه ، العاضد لدين الله ، رفت .
خليفه ، او را خلعتهاى وزارت بخشيد و به لقب الملك المنصور امير الجيوش ملقب ساخت .
اسد الدين با خلعتى كه پوشيده بود به دار الوزاره رفت . اين همان جا بود كه شاور در آن اقامت داشت ، و به غارت رفته بود .
اسد الدين در آنجا يك كرسى يا صندلى نيافت كه بر آن بنشيند .
اما رفته رفته در كار خود استوارى و استقرار يافت و بر دشوارىها پيروز شد تا جائى كه ديگر مانع و منازعى برايش نماند .
از ياران خود ، كسانى را به كارها گماشت كه به آنان اعتماد
هامش
[ ( ) ] بقيه ذيل از صفحه قبل با باديهنشينان تازى و قبائل آنان حشر داشت و بدين سبب دربارهء اشعار شاعران بزرگ عرب و لغت عربى فصيح معلومات به دست آورد . و نيز وى در مكه در نزد بزرگانى چون سفيان بن عيينه ( 196 ه ) و ديگران فقه آموخت .
در نوجوانى به مدينه رفت و نزد مالك بن انس شتافت و از او كسب دانش كرد و تا سال در گذشت مالك ( 179 ه ) در آن جا بماند .
آنگاه به يمن رفت و در آنجا با علويان انس گرفت . سرانجام با گروهى از آنان دستگير شد و هارون وى را در رقه عفو كرد .
از آن پس با حنفى مشهور ، محمد بن حسن شيبانى ، ارتباط يافت ( 179 ه ) و از او فقه را به روش عراقيان آموخت و جامع اصحاب حديث و اصحاب رأى شد .
بقيه ذيل در صفحه بعد